Leave me alone
نمیدونم بهتون سلام کنم یا خداحافظی ولی سلام ،سلام به همه دوستای خوبم که تا امروز به وب من سرزدن وبا نظرای قشنگشون منو خوشحال کردن راستش امروز تصمیم گرفتم که وبمو تعطیل کنم تا سال دیگه تابستون یا برای همیشه من همین تابستون وبمو درست کردم و همین تابستون هم تعطیلش میکنم اگه این وبو پاک نمیکنم فقط یه دلیل داره اونم اینه که شاید مطالبش به درد کسی بخوره و شاید حتی اگه یه نفرم که شده از خوندنشون واقعا لذت ببره راستش شروع شدن یه سال تحصیلی جدید فقط یه قسمت کوچکی بود که باعث شد من این تصمیمو بگیرم ادم زیاد درس خونی نیستم ولی درسام خوبه دلیل اصلی این تصمیم اتفاقی بود که تو ۲ روز گذشته برام افتاد و دیگه حوصله ای برای اومدن به بلاگفا رو برام نذاشت فکر نمیکردم همچنین اتفاقی برام پیش بیاد ولی خب دنیا چشم زد دیگه تا شنبه ۲ مهر هنوز هستم و جواب نظراتون رو میدم راستی ۳ مهر تولدم بود تصمیم داشتم یه جشن تولد توپی تو وبلاگم بگیرم ولی خب قسمتم نبوده دیگه میشه الان بهم تبریک بگید؟ لطفا بعد از یه هفته دیگه منتظر جواب نظراتتون نباشید ممکنه هرز گاهی مثل عید نوروز سر بزنم اگه خواستید میتونید من از فهرست لینک هاتون حذف کنید واگرم نخواستید بذارید باشه اخه به احتمال ۵۰ درصدی تابستون دیگه بر میگردم من که هیچ کدومتون رو پاک نمیکنم چون دوستای خوبم هستین میخوام اگه کسی تا به امروز از دستم رنجیده منو ببخشه خواهش میکنم من از همان زمان تو را خوب شناخته بودم از همان زمان که درد هایم درمان نشد واز همان زمانی که اشکهایم جدی گرفته نشد از همان زمانی که دستهایم در هوا معلق ماند واز همان زمانی که اغوش من جایگاه بی پناهی ها شد من تو را خوب شناختم تویی که خودت هم خودت را نمی شناختی تویی که دنیایت سرشار از دردهای سیاه و سفید است تویی که زمانی فردایت مدیون امروز من بود حالا چه شده که من نه در امروزت جایی دارم نه در فردایت من امروز نخواستم گله کنم نه از دردهای بی درمانم ونه از اشکهای شبانه ام ونه از روزهای بی پناهی ام من امروز فقط خواستم بگویم خرجش یک کلمه بود خداحافظ نمی دانم حکمتش چیست هر روز و هر روز صدای زنگ ساعت و قرص های رنگارنگی که رهسپار معده خالی ام می شود و باز هم تداعی نبودنت من هنوزم حکمتش را نمیدانم من فقط چمدان را در دستت دیدم و صدای دری که محکم پشت سرت بسته شد حکمت گریه های هر شبم را نمی دانم من نمی دانم حکمتش چه بود که قلبم را به سمساری کوچک محلمان فروختی من حکمت پوزخندهای روی صورتت را نمی دانم من فقط این را خوب می دانم که تا همیشه منتظرت میمانم و تو تا همیشه نمیایی نگاهم میکنی نگاهت سرشار از تحقیر است ومن این را خوب می فهمم من می فهمم از روزی که رفتی جای عکسم در کیف پول تو خالی شد و این را می فهمم که چرا صدای زنگ تلفنت لبخند را روی لبانت خشک می کرد من می فهمم تو چرا دیگر نمی خندی من میفهمم تو چرا دیگر نمی آیی من دردهایت را خوب می فهمم غصه هایت را و زخم هایت را خوب لمس میکنم تو هم فهمیدی تو هم دیدی ساطور نگاهت چگونه قلبم را هزار تکه کرد تو هم دیدی اشکهای هر شبم را دیدی یا ندیدی مهم نیست هرچه بود روز های خوشی بود ممنون ضربه ات کاری بود آرام که می شوی آغوشت امن ترین مامن دنیا می شود تو می آیی آرام مثل همیشه این بار آمده ای که چمدانت را ببندی تو میگویی دیگر نمی آیی من هم می دانم نمی آیی اما دلم غصه می خورد باید او را توجیه کنم کاش هیچگاه نمی امدی تا خدای گنجینه واژه هایم نمی شدی تا شاه دلنوشته هایم نمی شدی حالا که آمدی کمی بیشتر بمان ومرا در گوشه ای از گوشه های قلبت مهمان کن قول می دهم زیاد مزاحم نشوم
دوستتون دارم و با ارزوی موفقیت و بهترینها برای همه دوستای خوبم
خدانگهدار دوستای گلم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |



